از اولین نکته هایی که استاد آناتومی مون گفت این بود که به اسب از پشتش نزدیک نشین.وقتی هم کنار گاو ایستادین اونو نترسونین.چون اسب از پشت و گاو از کنار لگد می زنه.
چیزی که جا انداخت این بود که به بعضی آدما هم کلا از هیچ طرف نزدیک نشین!
هرجور می تونین فرار کنین.فقط بدویین :))
اسپویل :خوندنش پیشنهاد نمیشه.یه تبلیغات تحریک کننده نیست.جدا.پیشنهاد نمیکنم.حقیقتش اینه دوست ندارم فقط خاطره بنویسم اینجا. یعنی سعی میکنم فقط خاطره نباشه!ایده الم اینه که حسم به قضایا رو با تعریف کردن یه اتفاق ترجیحا کوتاه ثبت کنم.خاطره واسه سر رسیدمه.ولی امشب سررسید رو پیداش نمیکردم پس..
شب و روزی که گذشت از بهترین روزای زندگیم بود.ازدواج بهترین دوست اتفاق گنده ایه.اونقدر که تد موزبی تونست نه فصل از نتایجش حرف بزنه! و همه مون میدونیم مردم چقدر به خاطرش از دستش عصبانی بودن پس از تجربه ش استفاده میکنم !یعنی سعی میکنم.معنیش این نیست اندازه یه پست هم ازش حرف نمیزنم.
من ال رو ده ساله میشناسم.د
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی

اون روز رفتم دنبالش.پرسیدم خب برنامه چیه؟چیکاره ایم؟
گفت بریم طرف جاده لاکان.می خوام یه چیزیو نشونت بدم واسش چندتا مورد لازمه که امروز همه ش رو داریم
خودت و خودم
یه باک پر
دنده پنج
و مقصدی که معلوم نیست
امروز میریم جاذبه زمین رو نقض کنیم babe

[ یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 1:25 ] [ Stupid cookie ] [ ]


?Don't you hate that_
?hate what+
.Uncomfortable silences_
?Why do we feel it's necessary to yak about bullshit in order to be comfortable
That's when you know you've found somebody special. When you can just shut the fuk up for a
.minute and comfortably enjoy the silence
Quentine tarantino_Pulp fiction
[ سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 7:50 ] [ Stupid cookie ] [ ]
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی

برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی